ار مدینه تا شام

یک روز بزد لاف که وحیی نرسید

بازیچه ی هاشمی ست هرچیز رسید

یک روز نماز صبح را خواند چهار

گفتا که خوشم فزون بیارم در کار

می رفت اساس دین حق برگردد

قوم عربی به جاهلی برگردد

می خواست که از حسین بیعت گیرد

تا در کف خود تمام قدرت گیرد

هیهات، حسین و این چنین کار سخیف

فرزند علی کجا شود خوار وخفیف

بیرون ز مدینه شد سوی بیت خدا

از قبر رسول گشت با آه جدا

درموسم حج چو قصد جانش کردند

ناکرده تمام حج رهایش کردند

رفتند به سوی کوفه با همراهان

بس نامه رسیده بود مولا خواهان

ما منتظریم تا بیایی مولا

سرباز توئیم اگر بیایی مولا

فرمود به مسلم ای پسر عمّ عزیز

بشتاب به کوفه خوب بنگرهمه چیز

آگاه نما ز وضع آنجا ما را

تجمیع نما تو شیعیان ما را

مسلم چو رسید کوفه را دید به راه

از بهر حسین جملگی گشته سپاه

آماده و شمشیربه کف در یاری

پیکی بفرستاد که مولا آری

این قوم مهیّای قدومت هستند

بشتاب که آماده ی بیعت هستند

ازسوی دگر یزید چون شد آگاه

گفت ابن زیاد زود افتد در راه

تاکوفه رود بدون یک لحظه درنگ

تاعرصه کند به کوفیان فوری تنگ

آمد چو به کوفه ناشناس آن ملعون

با نقشه ی او وضع بشد دیگرگون

با وعده ی پول و قدر ت و با زر و زور

اوّل بنمود خلق از مسلم دور

وآنگاه گرفت هانی و مسلم را

گفتا بکنید بیعت امروز مرا

از راه حسین اگر شما برگردید

درلشکر من امیر لشکر گردید

هیهات ز شیعه این چنین خوار شدن

در پنجه ی معصیت گرفتار شدن

القصه بکشت مسلم و هانی را

نفرین خدا باد مر  این جانی را

می بود حسین جانب کوفه روان

بد همره او اهل و عیال و یاران

درطی مسیر حر  گرفتش سر راه

گفتا به حسین و شرم بودش به نگاه

دستور توقّف است از ابن زیاد

ما منتظریم تا که فرمان چه دهاد

پرسید حسین نام این دشت کجاست

گفتند که نام این زمین کرببلاست

فرمود که بارها گشایند آنجا

برپای کنند خیمه ها را آنجا

در پشت خیام خندقی حفرکنند

ایمن ز جفای دشمن و مکرکنند

حر داشت امید صلح و اصلاح به دل

شرمنده بد از حسین و دل داشت خجل

درظهر نماز ظهر همراهش خواند

در کرببلا مراقب ایشان ماند

زان سو عمر سعد به میدان آمد

با لشکر بسیار شتابان آمد

گفتا به حسین یا بفرما بیعت

یا کشته شوی به دست این جمعیت

فرمود حسین ما و بیعت هرگز

تایید بر این ظلم و جنایت هرگز

گر دین خدا ز خون من گردد راست

گر کشته شویم ما در این راه رواست

امشب بکنیم با خدا راز ونیاز

فردا چو شود جنگ نمایید آغاز

شاید که شما نیز کمی فکرکنید

در خلوت خویش با خدا ذکر کنید

چون نامه نوشتید بیارید به یاد

خود را برهانید ازاین دام فساد

گفتا عمر سعد که مهلت ندهیم

بر کشتن تو لحظه ای از کف ندهیم

جمعی ز سپاه همرهانش گفتند

فرزند رسول است در اینجا به کمند

جایی نتواند برود تا فردا

مهلت بدهش دعا کند تا فردا

برگرد حسین دوستان جمع شدند

پروانه صفت به گرد آن شمع شدند

فرمود حسین بن علی با یاران

بر قتل من است رای این خونخواران

من بیعت خویش برگرفتم ز شما

هر کس که بخواهد برود هست رها

وانگاه چراغها نمودند خموش

رفتند جماعتی از آنجا خاموش

ماندند به جای مخلصان با ایشان

جان همه عالمی فدای ایشان

کردند چراغ خیمه را چون روشن

بودند به سان بلبلان در گلشن

بر گرد حسین جمع هفتاد و دو تن

یک روح بدی درون هفتاد و دو تن

فرمود حسین کشته خواهید شدن

سرها بشود جدای فردا از تن

گفتند تمام، با شهامت هستیم

مشتاق رسیدن به شهادت هستیم

تا صبح دعا و ندبه بر پا کردند

اسباب نبرد را مهیّا کردند

 

حر دید وقوع جنگ حتمی شده است

او باعث این نبرد قطعی شده است

شرمنده ز کار خویش از لشکر رفت

نزدیک حسین بن علی ، مضطر رفت

گفتا که من اول سر راهت بستم

/ 2 نظر / 7 بازدید
مصطفی

عالی بود حسین اقا التماس دعا در این روزهای عزیز

امیر فتوحی

سلام خیلی زیبا بود.جالب وخواندنی هم است.التماس دعا [لبخند]