اصلاح شعر ازمدینه تا شام

اعمال خلاف عفّت و شرع نمود

در دین خدا دست به بدعت بگشود

می رفت اساس دین حق برگردد

قوم عربی به جاهلی برگردد

می خواست که از حسین بیعت گیرد

تا در کف خود تمام قدرت گیرد

هیهات، حسین و این چنین کار سخیف

فرزند علی کجا شود خوار وخفیف

بیرون ز مدینه شد سوی بیت خدا

از قبر رسول گشت با آه جدا

آگاه چو شد یزید از رفتن او

افراد گسیل کرد بر کشتن او

چون دید حسین این رذیلت زیشان

ناکرده تمام حج، جدا شد زیشان

تا حرمت خانه ی خدا دارد پاس

فرمان رحیل داد او بر عباس

رفتند به سوی کوفه با همراهان

بس نامه رسیده بود مولا خواهان

ما منتظریم تا بیایی مولا

سرباز توئیم اگر بیایی مولا

فرمود به مسلم ای پسر عمّ عزیز

بشتاب به کوفه خوب بنگرهمه چیز

آگاه نما ز وضع آنجا ما را

تجمیع نما تو شیعیان ما را

مسلم چو رسید کوفه را دید به راه

از بهر حسین جملگی گشته سپاه

آماده و شمشیربه کف در یاری

پیکی بفرستاد که مولا آری

این قوم مهیّای قدومت هستند

بشتاب که آماده ی بیعت هستند

از سوی دگر یزید چون شد آگاه

گفت ابن زیاد زود افتد در راه

تاکوفه رود بدون یک لحظه درنگ

تاعرصه کند به کوفیان فوری تنگ

آمد چو به کوفه ناشناس آن ملعون

با نقشه ی او وضع بشد دیگرگون

با وعده ی پول و قدر ت و با زر و زور

اوّل بنمود خلق از مسلم دور

وآنگاه گرفت هانی و مسلم را

گفتا بکنید بیعت امروز مرا

از راه حسین اگر شما برگردید

درلشکر من امیر لشکر گردید

هیهات ز شیعه این چنین خوار شدن

در پنجه ی معصیت گرفتار شدن

القصه بکشت مسلم و هانی را

نفرین خدا باد مر  این جانی را

می بود حسین جانب کوفه روان

بد همره او اهل و عیال و یاران

از  جانب کوفه پیکی آمد  به شتاب

از کوفه حذر نما که آنجاست سراب

بیعت شکنند و سست پیمان  این قوم

گردید شهید مسلمت در این قوم

فرمود  حسین رحمت حق  بر او

ما نیز شویم جمله ملحق بر او

رو کرد به اصحاب شنیدید سخن

این  عاقبت ماست  پس از رنج و محن

من بیعت خویش برگرفتم ز شما

هر کس که بخواهد برود هست رها

وانگاه چراغها نمودند خموش

رفتند جماعتی از آنجا خاموش

ماندند به جای مخلصان با ایشان

جان همه عالمی فدای ایشان

کردند چراغ خیمه را چون روشن

بودند به سان بلبلان در گلشن

بر گرد حسین جمع یاران شفیق

مشتاق لقای یار همراه رفیق

درطی مسیر حر  گرفتش سر راه

گفتا به حسین و شرم بودش به نگاه

دستور توقّف است از ابن زیاد

ما منتظریم تا که فرمان چه دهاد

پرسید حسین نام این دشت کجاست

گفتند که نام این زمین کرببلاست

فرمود که بارها گشایند آنجا

برپای کنند خیمه ها را آنجا

در پشت خیام خندقی حفرکنند

ایمن ز جفای دشمن و مکرکنند

حر داشت امید صلح و اصلاح به دل

شرمنده بد از حسین و خود بود خجل

درظهر نماز ظهر همراهش خواند

در کرببلا مراقب ایشان ماند

زان سو عمر سعد به میدان آمد

با لشکر بسیار شتابان آمد

گفتا به حسین یا بفرما بیعت

یا کشته شوی به دست این جمعیت

فرمود حسین ما و بیعت هرگز

تایید بر این ظلم و جنایت هرگز

گر دین خدا ز خون من گردد راست

گر کشته شویم ما در این راه رواست

امشب بکنیم با خدا راز ونیاز

فردا چو شود جنگ نمایید آغاز

شاید که شما نیز کمی فکرکنید

در خلوت خویش با خدا ذکر کنید

چون نامه نوشتید بیارید به یاد

خود را برهانید ازاین دام فساد

گفتا عمر سعد که مهلت ندهیم

بر کشتن تو لحظه ای از کف ندهیم

جمعی ز سپاه همرهانش گفتند

فرزند رسول است در اینجا به کمند

جایی نتواند برود تا فردا

مهلت بدهش دعا کند تا فردا

برگرد حسین دوستان جمع شدند

پروانه صفت به گرد آن شمع شدند

بر گرد حسین جمع هفتاد و دو تن

یک روح بدی درون هفتاد و دو تن

فرمود حسین بن علی با یاران

/ 0 نظر / 5 بازدید