چار شنبه سوری

چشم های قشنگ کودک ناز

بود تا چارشنبه سوری باز

با دو چشم قشنگ معصومش

داشت تا اوج آسمان پرواز

عصر شد گاه آتش افروزی

گوییا جنگ گشت باز آغاز

گه منوّر زدند گه سوتی

گاه پروانه بود در  پرواز

بعد نارنجکی مهیب و مخوف

با صدایی مهیب زد آواز

که دگر کوچه جای ماندن نیست

به سوی خانه رفت باید باز

کودک آمد کنار آتش خرد

بپرد زان و باز گوید راز

زرد یم از تو سرخیت از من

بر لبش بود دلنشین آواز

ناگهان مشت دوستی شیطان

روی آتش بشد به  نرمی باز

بعد او دوستش پرید ولی

در هوا گشت انفجار آغاز

چشم های قشنگ ومعصومش

غرق خون شد دگرنمی شد باز

دکترش دید و گفت با افسوس

با کلامی خلاصه و ایجاز

آتش پاک را نیالایید

نکنیدش مثال دیوی باز

بدترین روز عمر من هرسال

هست این چار شنبه سوری باز

سرخی آتش ازخودش باشد

چشم شهلایتان بماند باز

پانسمان کرد چشمهایش را

بستشان تا چگونه گردد باز؟!


 

  
نویسنده : حسین نبی زاده اردکانی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠